پارت صد و هشتم :

دور زد و مقابلش ایستاد. نگاهش را توی صورت خندان بهمن چرخاند و با لحنی خشک و عصبی ادامه داد:
- عجالتا اون نیشِ بازو از زیر دست و پا جمع کن... فعلا مرخصی.
عاقبت عضلات صورتش را جمع کرد و با لحنی که مودب تر از قبل بود گفت:
- پس... اگه ممکنه یه برگه‌ی مرخصی ...
خشمی که در نگاه حاتم بود کلام را روی زبانش خشکاند. بهمن سکوت کرد و سرگرد چیزی روی برگه ای نوشت و با مهر و امضا به دست بهمن داد. دلش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    من گفتم الان فریبا میگه بفرستنش پیش باران 🫣🫣

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    فریبا مطمئن بود که باران هرگز قبولش نمیکنه

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️