اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و هشتم :
دور زد و مقابلش ایستاد. نگاهش را توی صورت خندان بهمن چرخاند و با لحنی خشک و عصبی ادامه داد:
- عجالتا اون نیشِ بازو از زیر دست و پا جمع کن... فعلا مرخصی.
عاقبت عضلات صورتش را جمع کرد و با لحنی که مودب تر از قبل بود گفت:
- پس... اگه ممکنه یه برگهی مرخصی ...
خشمی که در نگاه حاتم بود کلام را روی زبانش خشکاند. بهمن سکوت کرد و سرگرد چیزی روی برگه ای نوشت و با مهر و امضا به دست بهمن داد. دلش

لطفا صبر کنید...

شادان
0من گفتم الان فریبا میگه بفرستنش پیش باران 🫣🫣